لازم است...

این مطلب به تازگی برایم ارسال شده است برایم جالب بود و تاثیرگذار. شاید تکراری باشد ولی خواندنش زمانبر نیست...

 

لازم است گاهی از خانه بیرون بیایی و خوب فکر کنی ببینی باز هم می‌خواهی به آن خانه برگردی یا نه؟

لازم است گاهی از مسجد يا کلیسا  بیرون بیایی و ببینی پشت سر اعتقادت چه میبینی ترس یا حقیقت؟

 لازم است گاهی از ساختمان اداره بیرون بیایی، فکر کنی که کارت چقدر شبیه آرزوهای نوجوانیت است؟

 لازم است گاهی درختی، گلی را آب بدهی، حیوانی را نوازش کنی و غذا بدهی ببینی هنوز از طبیعت چیزی در وجودت هست یا نه؟

 لازم است گاهی پای کامپیوترت نباشی، گوگل و ایمیل و ... را بی‌خیال شوی، با خانواده ات دور هم بنشینید ، یا گوش به درد دل رفیقت بدهی و ببینی زندگی فقط همین آهن‌پاره‌ی برقی است یا نه؟

 لازم است گاهی بخشی از حقوقت را بدهی به یک انسان محتاج تا ببینی در تقسیم عشق در نهایت تو برنده ای یا بازنده؟

 لازم است گاهی عیسی باشی، ایوب باشی، انسان باشی ببینی می‌شود یا نه؟

و بالاخره لازمست گاهی از خود بیرون آمده و از فاصله ای دورتر به خودت بنگری و از خود بپرسی که سالها سپری شد تا آن شوم که اکنون هستم،آیا ارزشش را داشت ؟ 

احساس خوش حضور در لحظه

ديروز بعد از مدتها احساس خوش حضور در لحظه را تجربه کردم. بعد از سالها بهمراه خواهرزاده هايم آدم برفي درست كرديم !!! نمي دانيد چه لذتي داشت آنهم در يك روز كاري ! آخر وقت يكساعت مرخصي گرفتم و رفتم منزل خواهرم باتفاق دخترهاي گلش با كلي تشريفات و تداركات قبلي و بعدي  آدم برفي درست كرديم .

صبح كه از خانه بيرون آمدم طبيعت زيباي زمستاني را ديدم و حس بسيار خوبي بهم دست داد و در عین حال دلم  هم كمي گرفت كه در اين روز زيباي برفي بايد سركار بروم و در گير كار شوم و غافل از هواي زيباي زمستاني .

ولي خوشبختانه براي اولين بار توانستم اين حس وظيفه شناسي و عذاب وجدان كاري را مهار كنم و يك بار هم كه شده به امكانات ديگر زندگي فكر كنم محرك اصلي ام تصوير زيباي درختان و كوههاي برف پوش بود به هنگام خروج از خانه  و انگيزه بعدي را خواهرم در من ايجاد كرد با ارسال عكسهايي كه صبح با بچه هايش انداخته بود. قضيه ازاين قرار بود كه ايشان صبح 3 ساعت ديرتر سركارشان حاضر مي شوند علت اين تاخير چيست ؟ خانم هوس مي كنند باتفاق دخترها آدم برفي درست كنند و بعد از اتمام كار برف بازي و آدم برفي درست كردن سركارشان حاضر شوند آنهم با انرژي فراوان.

چهره شاد بچه ها و خواهرم در عكسها خيلي خاص بود. دلم براي خودم سوخت كه من محبوس در محل كارشده ام درحاليكه واقعا دلم مي خواست  كه مي توانستم پيش آنها باشم و در درست كردن آدم برفي سهيم شوم .

به خواهرزاده بزرگم زنگ زدم كه بگويم عكسها را ديده ام و چقدر آدم برفي اشان زيباست. خواهر 4 ساله اش گوشي را برداشت و قبل از سلام با ناراحتي و با آن لحن بچه گانه گفت:  بچه ها ي بي ادب آدم برفي را خراب كردند. سپس  خواهر بزرگتر هم با صداي گرفته از ناراحتي و سرماخوردگي موضوع را تعريف كرد. من هم جو گير شدم گفتم كه سعي مي كنم عصر بيايم و با هم دوباره يك آدم برفي درست كنيم ولي قول نميدهم . بچه ها باورشان نمي شد بخصوص خواهر 8 ساله كه با شرايط كاري من آشناست من را كلي سوال پيچ كرد تا اطمينان پيدا كند كه حتما" حداكثر تلاشم را خواهم كرد.

قبل از مراسم برف بازي يك مراسم جديد را كه بتازگي ياد گرفته ام ( در كتاب بنويس تا اتفاق بيفتد : نويسنده هنريت كلاوسر خواندم ) و آن هم آئين سرخپوستي است  براي  دور كردن عادات و هرآنچه را كه ديگر در زندگي امان پذيراي آن  نيستيم  و داشتن هر آنچه كه مشتاق حضور آن در زندگي هستيم اجرا كرديم . ورژن مراسم من تا حدودي از آنچه كه نويسنده و دوستانش اجرا  كرده بودند تفاوت داشت ولي خيلي با شور و هيجان توام بود و باز هم با حضور كامل در لحظه ( كه من اسمش را گذاشته ام لحظه خوشبختي ) .

چيزي كه مرا متحير كرد اين بود كه در ليست خواهرزاده ام ( كه خودش داوطلبانه به دستم داد تا بخوانم ببينم چگونه است و آيا نحوه نوشتنش مورد تائيد روح بزرگ سرخ پوستها خواهد بود یا نه ) ترس از زلزله را ديدم و آرزوي اينكه هيچوقت او و خانواده اش در معرض زلزله قرار نگيرند  !!! دلم لرزيد ولي به روي خود نياوردم !

بگذريم ... بعد از اجراي مراسم سرخ پوستي رفتيم سراغ درست كردن آدم برفي آنهم با چه شور و شعف و هیجانی. با اينكه من در كودكي و نوجواني بسيار بازيگوش بودم و همه نوع بازيهاي مجاز دخترانه و پسرانه را امتحان مي كردم  و بقول قديمي ها طبيعتا" چون در كودكي و نوجواني بسيار شيطان بوده ام لذا در بزرگسالي مي بايست بسيار آرام باشم و ... ولي احساس مي كردم كه يك قرن از بازيها و شادي و نشاط كودكانه به دور بوده ام و گویی سالها بود كه به دنبال چنين موقعيتي بودم براي رها شدن در لحظه ي شادي و شعف كودكانه. چه تجربه منحصر بفردي بود !!!

اگر بین خودمان می ماند آنچه را که من از روح بزرگ سرخپوستها خواستم تا از زندگی ام دور کند را برایتان می گویم : اضافه وزن - نگرش منفی بر اثر تکرار تجربه - غفلت از خود - غفلت از عزیزانم - غفلت از طبیعت

 و آنچه را که پذیرایش در زندگی ام خواهم بود : سلامت- آرامش و شادی خود و کلیه اعضا خانواده بزرگمان - اقامت همیشگی در ونکوور - ادامه تحصیل در دانشگاه یوبی سی - وزن سلامت -  چاپ کتابهای ویرایش نشده ام و صلح برای همه .

همه روزهایتان همراه با کامیابی و آرامش درونی باد

 

یادمان باشد

مطلبی است قابل تامل امیدوارم مفید فایده واقع شود:

 

 گاندي مي گويد يادمان باشد که :

من مي‌‌توانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشته‌خو يا شيطان‌ صفت باشم ،

من مي توانم تو را دوست داشته يا ازتو متنفر باشم،

من مي‌توانم سکوت کنم، نادان و يا دانا باشم،

چرا که من يک انسانم، و اين‌ها صفات انسانى است.

و تو هم به ياد داشته باش:من نبايد چيزى باشم که تو مي‌خواهى ،

من را خودم از خودم ساخته‌ام،

تو هم به ياد داشته باش

منى که من از خود ساخته‌ام، آمال من است،

تويى که تو از من مي سازى آرزوهايت و يا کمبودهايت هستند.

لياقت انسان‌ها کيفيت زندگى را تعيين مي‌کند نه آرزوهايشان

و من متعهد نيستم که چيزى باشم که تو مي‌خواهى

و تو هم مي‌توانى انتخاب کنى که من را مي‌خواهى يا نه

ولى نمي‌توانى انتخاب کنى که از من چه مي‌خواهى.

مي‌توانى دوستم داشته باشى همين گونه که هستم، و من هم.

مي‌توانى از من متنفر باشى بى‌هيچ دليلى و من هم ،

چرا که ما هر دو انسانيم.

اين جهان مملو از انسان‌هاست ،

پس اين جهان مي‌تواند هر لحظه مالک احساسى جديد باشد.

تو نمي‌توانى برايم به قضاوت بنشينى و حکمي صادر کني و من هم،

قضاوت و صدور حکم بر عهده نيروى ماورايى خداوندگار است.

دوستانم مرا همين گونه پيدا مي کنند و مي‌ستايند،

حسودان از من متنفرند ولى باز مي‌ستايند،

دشمنانم کمر به نابوديم بسته‌اند و همچنان مي‌ستايندم،

چرا که من اگر قابل ستايش نباشم نه دوستى خواهم داشت،

نه حسودى و نه دشمنى و نه حتي رقيبى،

من قابل ستايشم، و تو هم......

 

يادت باشد اگر چشمت به اين دست نوشته افتاد به خاطر بياورى که آن‌هايى که

هر روز مي‌بينى و مراوده مي‌کنى همه انسان هستند و داراى خصوصيات يک

انسان، با نقابى متفاوت، اما همگى جايزالخطا.

 

اگر انسان‌ها را از پشت نقاب‌هاى متفاوتشان شناختى،نامت را انسانى باهوش بگذار

 

 

آدمهای ساده را دوست دارم.

 اين متن شايد براي بعضي از دوستان تكراري باشد

 

آدمهای ساده را دوست دارم

همان ها که بدی هیچ کس را باور ندارند

همان ها که برای همه لبخند دارند

همان ها که همیشه هستند 

برای همه هستند  

آدمهای ساده را

باید مثل یک تابلوی نقاشی

ساعتها تماشا کرد؛

عمرشان کوتاه است

بس که هر کسی از راه می رسد

یا ازشان سوء استفاده می کند

 یا زمینشان میزند

یا درس ساده نبودن بهشان می دهد

 

آدم های ساده را دوست دارم

بوی ناب آدم” می دهند

 

 

توضیح مختصر

به اتفاق آرا یک واو مختصر و مفید به واوهای ونکوور زیبا در این وبلاگ افزوده شد. مبارکه !!!

 

چرا ونکوور؟ (2)

دوستان عزیز - سلام

ادامه مطلبم را تحت عنوان "چرا ونکوور" بعرض می رسانم :

 6) از لحاظ رتبه بندي شهرها ،  همواره در زمره بهترين شهرهاي جهان قرار مي گيرد.

در حال حاضر و  بر اساس آمار  ارائه شده در سال 2010 شهر زيباي ونكوور رتبه چهارمين شهر برتر جهان را به خود اختصاص داده است.( سه شهر برتر از ونكوور به ترتيب وين – زوريخ و ژنو هستند )جالب است بدانيم  امتياز اولين شهر جهان يعني وين 108.6 است در حاليكه امتياز ونكوور 107.4 مي باشد.

لازم به ذكر است ونكوور  در سالهاي 2001 تا 2003 به طور متوالي مقام اول جهاني را در دست داشته است. از عوامل انتخاب شهرهاي برتر مي‌توان شرايط و ثبات اجتماعي و سياسي، وضع اقتصادي، بهداشت، درمان، آموزش و پرورش، مسكن، حمل و نقل عمومي و ...  را نام برد.

در مجموع،  استاندارد هاي زندگي در اين شهر بالاست . در مقاله اي خواندم سازمان ملل كيفيت زندگي در ونكوور را بالاترين كيفيت زندگي در جهان عنوان كرده است.

 

7) داراي دانشگاهها و كالج ها و موسسات بسيارمعتبري است نظير دانشگاه UBC ( دانشگاه بريتيش كلمبيا  با رتبه 38 در جهان ) كه در قسمت جنوب غربي شهر در منطقه اي بسيار زيبا و در نزديكي اقيانوس واقع شده است. ( و مهمتر از همه اینکه UBC دانشگاه مورد علاقه من جهت ادامه تحصيل است  ) -  دانشگاه SFU ( سيمون فريزر ) – كالج VCC و BCIT ( موسسه تكنولوژي بريتيش كلمبيا ) و ... 

 

8) زبان كاربردي در اين استان انگليسي است .البته هر دو زبان در اين شهر بكار مي رود  ولي رسما" زبان انگليسي  استفاده مي شود. زبان راديو و تلويزيون نيز انگليسي است .

 من با اينكه با زبان فرانسه نيز آشنا هستم  و بسيار به اين زبان  نيز علاقمندم  ولي ترجيح مي دهم  در مكاني زندگي كنم كه زبان انگليسي زبان ارجح  باشد.  

گفته اند چنانچه در سازمانهاي دولتي مشغول بكار خواهيد شد دانستن هر دو زبان يكي از موارد تضمين موفقيت شما در كار خواهد بود.

 

9) شهري است بسيار زنده و پر شور ( باب ميل من )

 

ادامه دلايلم را برای انتخاب شهر محل اقامت در پست هاي بعدي می نویسم .

همواره  بر فراز قلل دوستی و موفقیت باشید.

 

سال نو ميلادي مبارك

دوستان عزيز - سلام

سال نو را به همه دوستان تبريك عرض مي كنم و براي همه از صميم قلب بهترين ها را آرزوها مي كنم . براي خودم - همسرم و خانواده هايمان هم سلامتي - آرامش و شادي آرزو دارم.

اميدوارم سال ۲۰۱۱ سال خبرهاي خوش هم باشد.

و در آخر اميدوارم بهمراه همسر عزيزم  همه كارها را هماهنگ كنيم و بزودي عازم شهر زيباي ونكوور شويم.

خوش باشيد!

چرا ونكوور؟ (1)

مطلب امروز را اختصاص دادم به علت انتخاب ونكوور بعنوان شهر محل اقامت . خوشبختانه من اين فرصت را داشته ام كه قبل از عزیمت از دو شهر تورنتو و ونكوور ديدن كنم  و در حد توان و بضاعت بررسي مختصري از وضعيت هر دو شهر داشته باشم لذا تجربياتم و دلايلم را بر اساس مقايسه بين دو شهر نيز مدنظر دارم . البته تاكيد مي كنم اين دلايل نظرات شخصي من است و مي تواند  از نظرات بسياري از دوستان متفاوت باشد دوستانی كه شهر محل اقامتشان غير از شهر ونكوور است و یا دست بر قضا ونکوور را انتخاب کرده اند.اين هم خلاصه اي از دلايلم  :

ونكوور شهري است:

۱)داراي  آب و هوائي معتدل باتجربه ۴فصل درسال.

۲)طبيعت بسيار زيبائي دارد (كوه - جنگل و دريا در نزديكي هم ): من هم كه عاشق طبيعتم.

۳)مردم آرام و بسيار ورزش دوستي دارد :

 در اولين روز اقامتم در ونكوور واقعا" پيش خودم فكر كردم شايد مسابقه اي در جريان است و مردم اينهمه در تلاش و در گير تمرينات ورزشي هستند و وقت و زمان هم نمي شناسند!!! برايم توضيح دادند ( و البته شنيده بودم ولي شنيدن كي بود ماندن ديدن) كه بدان و آگاه باش! كه مردم اين سرزمين بسيار به سلامت خود اهميت مي دهند لذا پير و جوانشان همواره  در تب و تاب تمرينات ورزشي هستند.

۴)وسايل نقليه عمومي اتوبوس- اسکای ترین و سی باس است که برای ساکنان شهر ونکوور و حومه در دسترس.

به عقیده من افرادی که در مناطقی نظیر مرکز شهر ( داون تاون ) اقامت دارند شاید تا چند ماه اول از داشتن خودرو شخصی بی نیاز باشند. من شخصا" در مدتی که ونکوور بودم از آنجائیکه در داون تاون اقامت داشتم و همچنین بدلیل اینکه عاشق پیاده روی هستم و هم اینکه در زمان اقامتم شاغل نبودم و لذا عجله ای برای تردد نداشتم برای رسیدن به بسیاری از مقاصد یا پیاده روی می کردم یا از سی باس و اسکای ترین استفاده می کردم و لی برای مقاصد دورتر مثل ویستلر -ویکتوریا و... با خودرو شخصی تردد می کردم.

۵)پارک بزرگ استنلی : یکی ازبزرگترین پارکهای امریکای شمالی با مساحت ۴ کیلومتر مربع است و در غرب شهر ونکوور و در مجاورت مرکز شهر واقع شده است و به شما امکان پیاده روی - دوچرخه سواری و اسکیت سواری و.. را می دهد.همچنین امکانات دیگر ورزشی نظیر زمین تنیس و استخر شنا  را فراهم کرده است و بزرگترین آکواریوم کانادا نیز در این پارک قرار دارد. شاید یکی از دلایل مهمی که منطقه داون تاون ونکوور را  به دیگر مناطق ترجیح می دهم وجود این پارک در نزدیکی داون تاون باشد.

اگر مثل من اهل پیاده روی باشید و هوس کنید ونکوور را پیاده گز کنید یکی از چشم انداز های زیبای شهر از روی پل لاینز گیت است که نمای زیبای استنلی پارک را نیز خواهید داشت.

ادامه دلایم را برای انتخاب شهر زیبای ونکوور بزودی در پست بعدی می نویسم .

شاد - سلامت و موفق باشید.

 

دل نوشته

سلام به دفتر خاطراتم

ميدانم خبرداري كه اين روزها خيلي حال و هواي رفتن دارم . ميخواهم بروم و كمي  رها شوم.

هميشه ياد گرفته ام که ملاحظه كنم . همه چيز را بسنجم وتصميم بگيرم بسنجم و بگويم و.... قوي باشم و مثبت اندیش و ...

چه خوب بود تا  كمي رها مي شدم از اين همه بايد ها و نبايدها...كمي خودخواه مي شدم ...دوباره مي شدم همان دختربچه ي  شيطون كه متعلق به جائي نبود... هميشه در جنب و جوش ... هميشه در تب و تاب ... هميشه پرشر و شور...هیچ چیز برایش محال نبود...

دلم فضائي مي خواهد براي بودن .

نه ! بايد مقاومتر باشم بايد صبورتر باشم بايد بايد بايد... دوباره بايد...

حتما" مقاومتر و صبورتر خواهم بود ولي بعد از يك رهايي! بعد از يك رهائي  دوباره گوش به فرمان بايدها مي دهم و تبديل مي شوم به همان انسان قوي و مثبت .

 

اندر احوالات مهاجرت

اين ايميل تازه به دستم رسيده خواندنش خالي از لطف نيست :

 شیخی را از احوالات مهاجرت پرسیدند،  بگفت هم چون شب اول قبر ماند و هرکسی را بسته به سنگینی نامه‏ی اعمالش حکمی دگر است. لیک اهل سلوک فرموده اند که هفت مرحله دارد و مرتبت هرکدام را ندانی مگر از آن مرحله به سلامت بیرون آیی و اگر مرد راه نباشی به خوان هفتم نرسی.

اول- نیت: آن لحظه است که مهاجر به ستوه می آید و عزم هجرت می کند .از این نقطه فرد از خاک خود کنده شده است و ولوله ی عزیمت در جانش افتاده و به جرگه ی مهاجرین پیوسته است. از مناسک  این مرحله سعی بین صفا و مروه و دویدن به دنبال وکیل و انتظاردر صف طویل درب سفارت و دار الترجمه و آزمون آیلتس و تافل و نوافل و ال و بل  است و این خود اول قدم است.

دوم- استجابت: زمانی است که صبر مسافر به بار می نشیند و مهر ویزای بلاد خارجه بر پاسپورت وی کوبانده می شود. مهاجر در این مرحله خود را پیروز ترین مردمان جهان می داند و هم وطنانش را به چشم کور کچل هایی می بیند که در باتلاق بی فرهنگی و ترافیک و فقر فرو می روند و به خود افتخار می کند که به زیرکی و رندی از این جهنم جهیده است.

سوم- عزیمت: مرحله ی گذاشتن تمام وابستگی ها از خانه و زندگی و متعلقین و متعلقات  و دوستان و اقوام است. برخی این مرحله را به مرگ تعبیر کنند. با هجوم خاطرات و دلبستگی ها  اندک اندک ترس و تردید در مهاجر فزونی می گیرد. سرانجام وی زندگی اش را در چمدانی جمع می کند و پس از گذشتن از زیر آیینه و قران به سمت ناشناخته رهسپار می شود. فرودگاه امام خمینی آخرین بخش این خوان است.

چهارم- شعف: مهاجر چون در بلاد کفر فرو می آید  خود را در بهشتی می یابد سبز و تمیز و منظم، مردمانش خندان و جوی های شراب روان از کنار وی عبور می کند. مردان مسلمان را در این مرحله شعف دو برابر نسوان است و قالباٌ هنوز عرق راه از چهره بر نگرفته بر در عرق فروشی و  نایت کلاب و بار و دیسکو و استریپ کلاب  صف می بندند تا  سیر و سلوک عرفانی خویش آغاز نمایند.

پنجم- بحران هویت: مهاجر تلاش می کند هویت گذشته اش را فراموش کرده و در جامعه ی جدید ذوب شود. وی  ناگهان از کلثوم جوراب آبادی سنگ سری اصل تبدیل به کاترینا ماریا سانتا کروز می‏شود. اگر از جماعت نسوان باشد در این مرحله   بطور حتم موههای خود را بلوند می کند و با پوست سیاه سوخته و ابرو پاچه بزی و کله ی طلایی زهره‏ی هر بیننده ای را می برد. در این مرتبه از سلوک دامن‏های کوتاه  و بیرون انداختن ران های چاق و سلولیتی و پوشیدن لباس های آلاپلنگی و استفاده مکرر از کلمات اوه مای گاد و اوه شیت از اوجب واجبات می باشد.

ششم- غربت: در این مرحله مهاجراندک اندک متوجه می شود که در دیار جدید غربیه است و به احتمال قوی غریبه هم باقی خواهد ماند و خودش هم چیزی شبیه همان مردم کور کچلی است که از آنها فرار کرده است و هیچ سنخیتی با این مردم خونسرد و مامانی و قد بلند ندارد. جلوی آینه می ایستد وناگهان می بیند که یک شرقی کوتوله و احساساتی و قانون گریز و سیاه سوخته است و با موهای طلایی اش نه تنها شبیه نیکول کیدمن نشده بلکه شبیه هویج شده است. در اینجا مهاجر ناگهان دچار نوستالژی شدید برای کشک بادمجان و دلمه و دیزی با نان سنگک می شود و به یاد بوی ترمه ی خانوم بزرگ و قلیون و مزه انار دون کرده و صدای کت شلواری می افتد و دیدگانش از اشک تر می‏شود. چون بدینجا رسید شیخ سکوت کرد و دهان از گفتار ببست و آفتابه اش را برداشت و به سمت مبال روانه شد. مریدان پرسیدند هفتمین مرتبت چیست؟ نگاه عاقل اندر سفیهی کرد و گفت: هفتم را  هر کس خودش می نویسد....