احساس خوش حضور در لحظه
ديروز بعد از مدتها احساس خوش حضور در لحظه را تجربه کردم. بعد از سالها بهمراه خواهرزاده هايم آدم برفي درست كرديم !!! نمي دانيد چه لذتي داشت آنهم در يك روز كاري ! آخر وقت يكساعت مرخصي گرفتم و رفتم منزل خواهرم باتفاق دخترهاي گلش با كلي تشريفات و تداركات قبلي و بعدي آدم برفي درست كرديم . ![]()
صبح كه از خانه بيرون آمدم طبيعت زيباي زمستاني را ديدم و حس بسيار خوبي بهم دست داد و در عین حال دلم هم كمي گرفت كه در اين روز زيباي برفي بايد سركار بروم و در گير كار شوم و غافل از هواي زيباي زمستاني .
ولي خوشبختانه براي اولين بار توانستم اين حس وظيفه شناسي و عذاب وجدان كاري را مهار كنم و يك بار هم كه شده به امكانات ديگر زندگي فكر كنم
محرك اصلي ام تصوير زيباي درختان و كوههاي برف پوش بود به هنگام خروج از خانه و انگيزه بعدي را خواهرم در من ايجاد كرد با ارسال عكسهايي كه صبح با بچه هايش انداخته بود. قضيه ازاين قرار بود كه ايشان صبح 3 ساعت ديرتر سركارشان حاضر مي شوند علت اين تاخير چيست ؟ خانم هوس مي كنند باتفاق دخترها آدم برفي درست كنند و بعد از اتمام كار برف بازي و آدم برفي درست كردن سركارشان حاضر شوند آنهم با انرژي فراوان.
چهره شاد بچه ها و خواهرم در عكسها خيلي خاص بود. دلم براي خودم سوخت كه من محبوس در محل كارشده ام درحاليكه واقعا دلم مي خواست كه مي توانستم پيش آنها باشم و در درست كردن آدم برفي سهيم شوم
.
به خواهرزاده بزرگم زنگ زدم كه بگويم عكسها را ديده ام و چقدر آدم برفي اشان زيباست. خواهر 4 ساله اش گوشي را برداشت و قبل از سلام با ناراحتي و با آن لحن بچه گانه گفت: بچه ها ي بي ادب آدم برفي را خراب كردند. سپس خواهر بزرگتر هم با صداي گرفته از ناراحتي و سرماخوردگي موضوع را تعريف كرد. من هم جو گير شدم گفتم كه سعي مي كنم عصر بيايم و با هم دوباره يك آدم برفي درست كنيم ولي قول نميدهم . بچه ها باورشان نمي شد بخصوص خواهر 8 ساله كه با شرايط كاري من آشناست من را كلي سوال پيچ كرد تا اطمينان پيدا كند كه حتما" حداكثر تلاشم را خواهم كرد.
قبل از مراسم برف بازي يك مراسم جديد را كه بتازگي ياد گرفته ام ( در كتاب بنويس تا اتفاق بيفتد : نويسنده هنريت كلاوسر خواندم ) و آن هم آئين سرخپوستي است براي دور كردن عادات و هرآنچه را كه ديگر در زندگي امان پذيراي آن نيستيم و داشتن هر آنچه كه مشتاق حضور آن در زندگي هستيم اجرا كرديم . ورژن مراسم من تا حدودي از آنچه كه نويسنده و دوستانش اجرا كرده بودند تفاوت داشت ولي خيلي با شور و هيجان توام بود و باز هم با حضور كامل در لحظه ( كه من اسمش را گذاشته ام لحظه خوشبختي ) .
چيزي كه مرا متحير كرد اين بود كه در ليست خواهرزاده ام ( كه خودش داوطلبانه به دستم داد تا بخوانم ببينم چگونه است و آيا نحوه نوشتنش مورد تائيد روح بزرگ سرخ پوستها خواهد بود
یا نه ) ترس از زلزله را ديدم و آرزوي اينكه هيچوقت او و خانواده اش در معرض زلزله قرار نگيرند !!! دلم لرزيد ولي به روي خود نياوردم !
بگذريم ... بعد از اجراي مراسم سرخ پوستي رفتيم سراغ درست كردن آدم برفي آنهم با چه شور و شعف و هیجانی. با اينكه من در كودكي و نوجواني بسيار بازيگوش بودم و همه نوع بازيهاي مجاز دخترانه و پسرانه را امتحان مي كردم
و بقول قديمي ها طبيعتا" چون در كودكي و نوجواني بسيار شيطان بوده ام لذا در بزرگسالي مي بايست بسيار آرام باشم و ... ولي احساس مي كردم كه يك قرن از بازيها و شادي و نشاط كودكانه به دور بوده ام و گویی سالها بود كه به دنبال چنين موقعيتي بودم براي رها شدن در لحظه ي شادي و شعف كودكانه. چه تجربه منحصر بفردي بود !!!
اگر بین خودمان می ماند آنچه را که من از روح بزرگ سرخپوستها خواستم تا از زندگی ام دور کند را برایتان می گویم : اضافه وزن - نگرش منفی بر اثر تکرار تجربه - غفلت از خود - غفلت از عزیزانم - غفلت از طبیعت
و آنچه را که پذیرایش در زندگی ام خواهم بود : سلامت- آرامش و شادی خود و کلیه اعضا خانواده بزرگمان - اقامت همیشگی در ونکوور - ادامه تحصیل در دانشگاه یوبی سی - وزن سلامت - چاپ کتابهای ویرایش نشده ام و صلح برای همه .
همه روزهایتان همراه با کامیابی و آرامش درونی باد![]()
زندگی حرکت است و صعود