اگر دروغ رنگ داشت ...

اگر دروغ رنگ داشت هر روز شايد ده ها رنگين كمان در دهان ما نطفه مي بست و بي رنگي كمياب ترين چيزها بود.

به خدا بحثي است اين بحث راستگويي و صداقت . نمي دانم چرا عده اي از ما بني بشر عادت كرده ايم به انجام كارهاي سخت و طاقت فرسا  عادت كرده ايم در گير فرايند پر پيچ و خم و آبروبر و مشت واكن و...شويم  ولي از گقتن حرف راست كه مثل راحت الحلقوم است ابا داريم ؟!! 

همیشه از دروغ بیزار بودم و هستم . دروغ را سرمنشا همه بديها مي دانم و انعطافي نيز در اين خصوص نداشته و نخواهم داشت.  تصور كنيد كه چه ها كشيده ام از دروغ نگفتن و دروغ شنيدن .

بخاطر دروغ نگفتن خیلی امتیازها و فرصت ها را در محيط هاي اداري و غيراداري از دست داده ام  و از دست مي دهم . بخاطر عدم تحمل کلام دروغ نیز خیلی از به ظاهر دوستان را از دست داده ام  و در مجموع بسیاری از رابطه ها را كه دروغ اندود شده بودند را يا محدود یا قطع کرده ام . به زعم خودم شده ام غيراجتماعيو همچنان اين روند در مواجهه با دروغ ادامه خواهد داشت.

اولین و مهم ترین شرط ازدواجم هم صداقت بوده است . نه ثروت نه مدرک تحصیلی و نه هیچ شرط دیگری فقط و فقط صداقت ! حتی بعضی از عزیزانم هم وقتي مي ديدند با گذشت زمان هنوز مصمم به رعايت اين شرط هستم -  دوستانه و ملتمسانه - مستقیم و غیرمستقیم  توصيه و تذكر می دادند که مري جان کمی تجدیدنظر کن ! به زبان بي زباني يعني :بابا  از خر شیطان بیا پائین " گشتیم نبود - نگرد نیست" ولی من زیر بار نمی رفتم كه نمي رفتم  و می گفتم مرغ یک پا دارد.

لطفا" جائي مطرح نشود نتیجه این مقاومت هم همین شد که تقریبا" در سن مادر بزرگم (روحشان شاد) ازدواج کردم ولی با فردی صادق و راستگو قبلا" برایتان گفته بودم که من مری هستم نه برگ چغندر بالاخره حرف ما حرف است و جوينده يابنده .

دوستان و آشنایاني كه  در جریان این عهد سرسختانه ما با خودمان بودند پس از ازدواج ما بسيار کنجکاو بودند که بالاخره  کی از عدم صداقت همسر عزیزتر از جان گله و شکایت به دیوان عدل الهي  می بریم  فعلا" اميدها نا اميد گشته و گوش شیطان کر تا این لحظه عدم انحرافي از جاده صداقت و راستي توسط شخص شخيص همسر جان صورت نگرفته است تا ببينيم در آينده چه اتفاق مي افتد. ما كه به راستگويي همسرمان دلخوشيم تا خدا چه مي خواهد. 

و مخلص کلام اینکه : خانم جان! آقاجان! عزیزم !جانم! دروغ نگو همین و بس.

اگر عمر دوباره داشتم ...

دان هرالد (Don Herold) كاريكاتوريست و طنزنويس آمريكايى در سال ١٨٨٩ در اينديانا متولد شد و در سال ١٩٦٦ از جهان رفت. دان هرالد داراى تاليفات زيادى است؛ اما قطعه كوتاهش "اگر عمر دوباره داشتم..." او را در جهان معروف كرد.

البته آب ريخته را نتوان به كوزه باز گرداند، اما قانونى هم تدوين نشده كه فكرش را منع كرده باشد.

اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مى‌رفتم و وقتِ خزان ديرتر به اين لذت خاتمه مى‌دادم. از مدرسه بيشتر جيم مى‌شدم. گلوله‌هاى كاغذى بيشترى به معلم‌هايم پرتاب مى‌كردم. سگ‌هاى بيشترى به خانه مى‌آوردم. ديرتر به رختخواب مى‌رفتم و مى‌خوابيدم. بيشتر عاشق مى‌شدم. به ماهيگيرى بيشتر مى‌رفتم. پايكوبى و دست افشانى بيشتر مى‌كردم. سوار چرخ و فلك بيشتر مى‌شدم. به سيرك بيشتر مى‌رفتم.

در روزگارى كه تقريباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى‌كنند، من بر پا مى‌شدم و به ستايش سهل و آسان‌تر گرفتن اوضاع مى‌پرداختم زيرا من با ويل دورانت موافقم كه مى‌گويد:

"شادى از خرد عاقل‌تر است."

کاش هنوزم همه رو ۱۰ تا دوست داشتیم

بچه که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم

اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم


کاش دلهامون به بزرگی بچگی بود

کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش را از نگاهش می توان خواند


کاش برای حرف زدن نیازی به صحبت کردن نداشتیم

کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود

کاش قلبها در چهره بود

اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد

و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم


دنیا را ببین...

بچه بودیم از آسمان باران می آمد

بزرگ شده ایم از چشمهایمان می آید!

 

بچه بودیم همه چشمای خیسمون رو میدیدن

بزرگ شدیم هیچکی نمیبینه

 

بچه بودیم تو جمع گریه می کردیم

بزرگ شدیم تو خلوت


بچه بودیم راحت دلمون نمی شکست

بزرگ شدیم خیلی آسون دلمون می شکنه



بچه بودیم همه رو ۱۰ تا دوست داشتیم

بزرگ که شدیم بعضی ها رو هیچی

بعضی ها رو کم و بعضی ها رو بی نهایت دوست داریم

 

بچه که بودیم قضاوت نمی کردیم و همه یکسان بودن

بزرگ که شدیم قضاوتهای درست و غلط باعث شد که اندازه دوست داشتنمون تغییر کنه

 کاش هنوزم همه رو به اندازه همون بچگی ۱۰ تا دوست داشتیم

 

بچه که بودیم اگه با کسی دعوا میکردیم ۱ ساعت بعد از یادمون میرفت

بزرگ که شدیم گاهی دعواهامون سالها تو یادمون مونده و آشتی نمی کنیم

بچه که بودیم گاهی با یه تیکه نخ سرگرم می شدیم

بزرگ که شدیم حتی ۱۰۰ تا کلاف نخم سرگرممون نمی کنه

 

بچه که بودیم بزرگترین آرزومون داشتن کوچکترین چیز بود

بزرگ که شدیم کوچکترین آرزومون داشتن بزرگترین چیزه

 

بچه که بودیم آرزومون بزرگ شدن بود

بزرگ که شدیم حسرت برگشتن به بچگی رو داریم

 

بچه که بودیم تو بازیهامون همش ادای بزرگ ترها رو در می آوردیم

بزرگ که شدیم همش تو خیالمون بر میگردیم به بچگی

 

بچه بودیم درد دل ها را به هزار ناله می گفتیم همه می فهمیدند

بزرگ شده ایم درد دل را به صد زبان به کسی می گوییم... هیچ کسنمی فهمد

 

بچه بودیم دوستیامون تا نداشت

بزرگ که شدیم همه دوستیامون تا داره

 

بچه که بودیم بچه بودیم

بزرگ که شدیم بزرگ که نشدیم هیچ؛ دیگه همون بچه هم نیستیم

 

68 ثانیه ارزشمند

بسیاری از سخنرانان موفق به خصوص در حوزه قانون جذب نظیر ایسترهیکس ،نظریه جالبی دارند.

آنها میگویند اگر انسان بتواند فقط 18 ثانیه روی چیزی که واقعا میخواهد تمرکز کند یک زنگ بزرگ در کائنات به صدا در می آید که توجه کل هستی را به سمت این شخص جلب میکند.

اگر این 18 ثانیه بتواند تا 68 ثانیه ادامه یابد دیگر کار تمام است و کل هستی به تکاپو می افتد تا برای فکر متمرکز شده یک راه حل پیدا کند. اگر آرزوست برآورده اش کند و اگر سوال است برایش جوابی بیابد.

 در نگاه اول شاید این عدد 68 ثانیه خیلی کم و ناچیز به نظر برسد. 68 ثانیه یعنی فقط یک دقیقه و هشت ثانیه و بسیاری از افراد میگویند که تمرکز به مدت 68 ثانیه هیچ کاری ندارد؟!

 خوب، آیا شما هم همین طور فکر میکنید؟ بسیار عالی است! امتحان کنید. خواهید دید که هنوز 18 ثانیه اول رد نشده فکرتان منحرف میشود. ایده ای جدید بلافاصله از اعماق افکارتان ظاهر میشود و نجواگر درونی تان به سخن در می آْید که جدی نگیر و دست از این بازی ها بردار و به مسایل مهم تر زندگی بپرداز و ...

 اغلب ما عادت کرده ایم و در حقیقت عادت داده شده ایم که بدون فکر و بر اساس عادت زندگی کنیم. ما صبح از خواب بر می خیزیم ،بدون این که فقط 68 ثانیه برای کارهای روزانه وقت بگذاریم شروع می کنیم به خوردن صبحانه و سر کار رفتن.

بدون اینکه 68 ثانیه مستمر و ناقابل ،برای ارزیابی کارهایمان وقت بگذاریم اسب سرکش ذهن را به این سو و آن سو می تازانیم تا ظهر شود و ناهاری بخوریم و استراحتی و بعد دوباره کار و سپس شب و دور هم جمع شدن و تلویزیون دیدن و بعد خوابیدن .

 هر ساعت 60 دقیقه است و هر شبانه روز شامل 24 تا 60 دقیقه یعنی هزارو چهارصد و چهل دقیقه است، اما ما خیلی مواقع در این 1440 دقیقه شبانه روزمان نمی توانیم 68 ثانیه روی یک موضوع خاص فکرمان را متمرکز کنیم!!!

 به راستی این فکر پر جست و خیز که نمیتواند 68 ثانیه آرام بگیرد، به چه دردی می خورد؟! فکر پریشان و ناآرام چیزی جز بی قراری و آشفتگی به همراه ندارد. پیر و جوان و زن و مرد هم نمی شناسد. فکری که نتواند آرام گیرد و چند لحظه ای روی موضوعی که صاحب فکر صلاح می داند متمرکز شود ،مطمئنا به هنگام نیاز و بحران که تمرکز بیشتر لازم است کارآیی ندارد و فلج می شود. باید همین الان هر کاری که داریم زمین بگذاریم و به سراغ ذهن ناآرام خود برویم و 68 ثانیه آن را مهار کنیم. 68 ثانیه به شرایطی که الان در آن قرار داریم بیندیشیم. 68 ثانیه بعد به این که واقعا در زندگی چه می خواهیم فکر کنیم. 68 ثانیه بعد به خوشبختی های خودمان بیندیشیم و 68 ثانیه دیگر به این فکر کنیم که چقدر آرام می شویم وقتی روی مسائل زندگی خودمان با آرامش فکر می کنیم.

کائنات، بیرون از بدن ،ما گوش به فرمان ماست تا هر چه را می خواهیم به او ابلاغ کنیم. اما به یک شرط و آن این است که موقع دستور دادن این طرف و آن طرف نپریم. 68 ثانیه یک جا بایستیم و صریح و شفاف بگوییم چه می خواهیم. آن وقت میبینی که می توانی....

 به اميد موفقيت  ( و تجربه موفقيت آميز در 68 ثانيه هاي پياپي )

 

 

من همیشه مصمم هستم که در هر وضعیتی شاد و سرحال باشم،  چون به تجربه یاد گرفته ام که بخش مهم تر شادی یا بدبختی ما به خلق و خویمان بستگی دارد نه به شرایط .

مارتا واشنگتن ( همسر جرج واشنگتن - اولین رئیس جمهور امریکا) 

نمی دانم چرا؟

نمی دانم چرا از هفته پیش برایم مهم شده است که خواننده های وبلاگم ( حتی تعداد انگشت شمار هم که باشند ) هر از چند گاهی حضورشان را با یک کلمه اعلام کنند.

 درسته من این وبلاگ را به خاطر دل خودم و بعنوان دفتر خاطرات راه اندازی کردم ولی خدائی یک جورهایی دلم می خواهد حضور خوانندگان وبلاگ را حس کنم. بخصوص در پستی تحت عنوان " این روزها " من واقعا درخواست راهنمائی داشتم. البته ۲ راهنمائی صمیمانه گرفتم ولی آمار بازدیدکننده از وبلاگ در آن روز حدود ۴۰ نفر بود. خوب خودتان را بگذارید جای من چه  فکر می کنید؟ باز هم به بازدیده کننده محترم حق میدهم چون خودم نوشته بودم که اگر فرصت دارید راهنمائی کنید ولی نمی دانم چرا به دلم افتاده بود دوستان بیشتری نظر می دهند؟

 اذعان می کنم که حتی اگر وبلاگم خواننده ای هم نداشته باشد به تنهائی ادامه می دهم چون ذاتا " از آن دسته افرادی هستم که یک جورهایی انرژی سر خود هستند و برای اهدافشان بسیار با انگیزه .

خوب ، فقط قصدم ابراز احساسم در این مورد خاص بود و جسارتا" هرگز نه خواهشی در میان است و نه تهدیدی ( نظیر برخی از دوستان وبلاگ نویس ) و...  فقط خواستم بدانید در این خصوص چطور فکر می کنم و چه حسی دارم ، همین و بس .

 همیشه بر فراز قلل دوستی باشید .

 

پی نوشت :

امروز به این جمله زیبا برخوردم :

خوشبخت ترین فرد کسی است که بیش از همه سعی کند دیگران را خوشبخت سازد.     زرتشت

شادمانه جستجو کن!

مردی برای مشاوره نزد دانشمندی رفت.
به او گفت عاجزانه دنبال کار می گردم و پیدا نمی کنم
یا اگر دست به کاری میزنم موفقیت آمیز نیست.

دانشمند به او گفت:  
عاجزانه دنبال کار نگرد شادمانه جستجویش کن!
انسان نباید استغاثه یا استدعا کند
بلکه باید مدام سپاس بگزارد که خواسته خود را پیشاپیش ستانده است.
مشکل تو کلماتی است که بکار می بری
و بعد آنها تبدیل به افکار می شوند و بعد با آنها مواجه می شوی.

نوع احساس قبل از انجام هر کار بسیار مهم است
چون رخداد آینده را رقم می زند.
همه این تجربه را دارند که وقتی با احساس خوب دنبال چیزی می گردند
نتیجه آن با زمانی که احساس بد دارند بسیار متفاوت است.
خرسندی و احساس خوب یک راز بزرگ برای موفقیت است.
اشتباه رایج اینست که همه انتظار دارند پس از پیروزی و نیل به هدف احساس خوبی داشته باشند.

کلمات و افکار ما دقیقا مانند اجزا و اشکال طراحی و نقشه کشی هستند
که ابتدا و پیشاپیش کشیده می شوند
 و بعدا تبدیل به اشیاء و ساختار می گردند.
احساس در اینجا نقش قدرت و کشش را ایفاء می کند.

وقتی پیش درآمدها را خوب بشناسیم
به قدرت کنترل و خلاقیت زندگی پی می بریم.
لحظه حال لحظه پی ریزی برای رخدادهای پیش رو است
و آنچه اکنون با آن مشغولیم کاشت گذشته است.
اگر به اهمیت و کارآمدی عالی خرسندی و احساس خوب پی ببریم لحظه ای آنرا رها نخواهیم کرد.
متاسفانه درگیر بودن با احساس بد برای انسان نوعی عادت شده است

چون از کودکی با این غلط رایج مواجه بوده ایم که زندگی دشوار و پر از ناراحتی است.  
حتی اگر احساس بدی به هر دلیلی داریم تغییر آن به آسانی امکانپذیر است.
خود داشتن احساس منفی در گذشته و حال ممکن است باعث ناراحتی شود اما فراموش نکنیم:

زندگی چیزی جز عبور از لحظه ها نیست
و در هر لحظه می توانیم احساس خود را عوض کنیم!
هر لحظه ای لحظه جدید است و می تواند با لحظه قبلی متفاوت باشد.

اگر به همه چیز شادمانه بنگرید
آنوقت می بینید حتی می توانید از تلخی ها و مصائب زندگی هم نتیجه مثبت بگیرید
و لحظه بعدی را به شادمانی بگذرانید.
تلخی یک واقعیت است اما متعلق به همه لحظه ها نیست.

بهمین دلیل است که می گویند :
در حالت شعف عرفانی چرا و چگونه معنا ندارد

و بقیه کارها بر عهده کائنات است.

 

شاد باشید.

این روزها ...

ماه آينده امتحان تافل دارم ( چون براي ثبت نام دير اقدام  کردم مجبور شدم حوزه امتحانی کرج را انتخاب کنم  و نه تهران ،  که آن را به فال نیک گرفته ام ) . اين اولين بار است كه چنين افتخاري نصيبم شده است. در حال حاضر  در اوقات فراغت درس مي خوانم و ترجيح مي دهم اگر نياز بود ، در آخر ، چند جلسه ای  معلم خصوصي بگيرم . فعلا تاكيد زيادي روي نوشتن دارم چون عادت دارم  بدون محدودیت بنويسم و خلاصه كردن مطالب و نتیجه گیری سریع از مطلب  آنهم با چند پارگراف محدود  فعلا" کمی تمرین و تمركز مي خواهد و بايد بيشتر روي اين موضوع كار كنم.

از دوستاني كه در زمينه تافل اطلاعات، تجربيات و نظراتي  دارند و همينطور فرصت دارند در اين خصوص من را راهنمائی کنند، پيشاپيش سپاسگزارم.( هم اکنون نیازمند یاریتان هستم .)

  با خودم قرار گذاشته بودم فعلا" تا پس از برگزاری امتحان تافل در ماه فقط ۲ کتاب بخوانم ، با خود قرار گذاشته بودم  هر چه را  که می خواهم بخوانم را به زبان  انگلیسی بخوانم. بقول یک دوست حتی راز و نیازم با خدا هم به انگلیسی باشد و به انگلیسی هم فکر کنم و خواب ببینم. ولی نشد که نشد ، كتابها،  كتابهاي پيشنهادي دوستان  است و اغلب به زبان فارسي و بسيار جاذب و جالب و در عین حال  بسیار فکرم را مشغول کرده است و دارد تفاوتی ایجاد می کند که مطلوبم است و آن بحث شيرين قدرت قانون جذب، داشتن زندگي پربار  و  نوشتن  قصه محشر زندگي و...  است، شاید در پست دیگری بتوانم بیشتر توضیح دهم ...

ولي خوابهایم شده است ملغمه ای از فارسی ، انگلیسی و فرانسه  و صد البته غلبه فارسی و فرانسه بیشتر است . حالا این تداخل زبانی چه بر سرم می آورد و از کجا ناشی می شود بماند برای بحث های زبانشناسی و روانشناسی . مطمئنم که این مشکل هم حل می شود آخر به من میگویند مری خانم نه برگ چغندر ( این جمله را یکی از عزیزانم خیلی علاقه دارند خطاب به من بکار ببرند و اغلب مسئوليت گفتن بخش دوم يعني " برگ چغندر " را به بنده محول مي كنند  که همین جا از ایشان تشکر ویژه می کنم ) .

راستی یک جمله  خاص خودم هم دارم که در پروژه های مختلف برايم بسيار كار مي كند و موثر است. جالب اينكه  اخیرا" نویسنده ای نیز از روی دست من تقلب کرده است و در کتابش به این روش و قالب مثبت اشاره کرده است  و آن این است:

 (مثال ):  من مری هستم همان مري اي  كه توانسته است مرتفع ترین ( دماوند ) و فنی ترین ( علم کوه ) قلل ایران را صعود کند پس حتما" می توانم  نمره امتحان تافل بالای ۶۰۰ را هم بياورم. ( در جمله اصلی نوشته ام بالای ۶۵۰ !!! اینجا ننوشتم که ریا نشود. )

البته به فراخور موضوع یک صفت یا یک دستاورد مهم را در این قالب می نویسم و در طرف دیگر خواسته ام را ذکر می کنم. اینهم یکی از رازها و شگردهایم است برای موفقیت های ریز و درشت که صد البته  برای امتحان تافل هم از این جمله کمک می گیرم تا حس بهتری برای این منظور پیدا کنم . ( به قول مادر برزگ مرحومم :" البته اگر فلک بر من نخندد" این را هم بدانید و آگاه باشید  که اغلب من به فلك  می خندم. به قول آقا رضا اینجوری: ها ها ها ها ) چقدر در  این پست کلمات را تکرار می کنم و هی پرانتز باز می کنم و می بندم؟

 

خيلي علاقمندم  از این پس يك جمله، عبارت يا شعري را كه خوانده ام  و  برايم جالب بوده است را در آخر هر نوشته بياورم . اميدوارم اين جملات براي من و دوستان عزیزم موثر باشد.

 

جائي كه عشق عالي وجود داشته باشد ، هميشه اعجاز هم وجود دارد .

ويلاكتر ( رمان نويس و برنده جايزه پوليتزر)

 

به اميد موفقيت و شادكامي

 

 

ایران 0 - کره جنوبی 1

راستی یادم رفت باخت ایران را به طرفداران تیم ملی تسلیت بگم .ولی برای من که بد نشد حداقل از پنج شش نفر کله پاچه و سیراب شیردون بردم  . لطفا من را  متهم نکنید که عرق ملی نداری و غیره و ذلک . دارم به خدا تعصب هم  دارم ولی خوب ... از توان و کشش و تاکتیک و ... تیم ملی هم تا حدی خبر دارم . تازه حس ششم خیلی قوی ایی هم دارم . (چیزی که من را به اندازه باخت تیم ناراحت کرد نحوه گزارش کردن گزارشگر عزیز بود که کلی توانست اعصاب ما را خراب کند .)

 انشاله بازی تیم ملی هم درست میشود . بالاخره یک روزی ما هم  فهرمان آسیا و جهان می شویم . حالا شما خودشو ناراحت نکن

قصه میمون ها و نارگیل های سوراخ دار...

 این مطلب را جائی خواندم . باز هم حیفم آمد با شما سهیم نشوم :

 در جائی خواندم که: بومیان آمازون روش جالبی برای شکار میمون دارند بدین صورت که نارگیل را از دو طرف سوراخ می کنند، یک طرف کوچک تر در حدی که بتوانند یک طناب را از آن عبور دهند و یک طرف کمی درشت تر در حدی که دست یک میمون به زور از آن رد شود. از طرف کوچک تر طنابی که انتهایش را گره زده اند رد می کنند و بعد طناب را به تنه درخت می بندند تا اینطوری میمون نتواند جر بزند و نارگیل را با خودش ببرد. سپس توی نارگیل خالی شده چند تا سنگریزه می اندازند و چند بار تکانش می دهند تا صدایش خوب در جنگل بپیچد ... تله آماده است.

میمون ها که شهوت کنجکاوی دیوانه شان کرده تا ببینند این چیست که این جوری صدا می دهد، می آیند و دستشان را می کنند توی نارگیل و سنگریزه ها را توی مشتشان می گیرند تا بیرونشان بیاورند، اما مشت بسته شان از سوراخ رد نمی شود. میمون ها اگر فقط مشتشان را باز کنند و از سنگریزه های بی ارزش دل بکنند، آزاد می شوند ولی به هیچ قیمتی حاضر نیستند چیزی را که بدست آورده اند از دست بدهند. آن قدر تقلا می کنند و خودشان را به زمین و آسمان می زنند که فردا وقتی صیاد می آید بدن های بی حالشان را به راحتی (عین آب خوردن) جمع می کند و توی قفس می اندازد.

این میمون ها چند خاصیت جالب دیگر هم دارند. اولا وقتی می بینند یک هم نوعشان گیر کرده و دارد جیغ و ویغ می کند باز هم برای کنجکاوی می روند سراغ نارگیل بغلی و چند دقیقه بعد خودشان هم در حال جیغ و ویغ اند. ثانیا بومی ها اگر میمونی اضافه بر تعداد مورد نیازشان گیر افتاده باشد، آزادش می کنند اما وقتی فردا دوباره برای شکار می آیند باز همین میمون ها گیر می افتند و جیغ و ویغشان در می آید. این داستان قرن هاست که در جریان است! اما حق ندارید فکر کنید که این میمون ها از خنگیشان است که هر روزه توی این دام ها می افتند، اتفاقا خیلی هم ادعای هوش و استعدادشان می شود.

اگر خوب فکر کنیم ... آیا دور و بر خود ما پر از نارگیل های سوراخ داری نیست که صدای تلق و تولوق جذابشان از شدت وسوسه دیوانه مان می کند؟ آیا دستمان را به خاطر بسیاری از چیزهایی که حقیقتا نمی دانیم ارزشی دارند یا نه، چندین و چند بار در هر مدخل سوئی داخل نمی کنیم؟ آیا دستمان جاهایی گیر نیست که به خاطرش از صبح تا شب جیغ و ویغ می کنیم و خودمان را به زمین و آسمان می کوبیم؛ در حالی که فقط کافی است از یک سری چیزها دل بکنیم افکار قدیمی و تعصبات خشک را کنار بگذاریم و برویم خوش و شاد روی درخت ها، بی دغدغه این جور چیزها، تاب بازیمان را بکنیم؟ آیا صدای جیغ و ویغ مذبوحانه اکثر دور و بری هایمان که خودشان را اسیر کرده اند را نمی شنویم؟

آیا ...؟!

خورخه لوئيس بورخس

کم کم ياد خواهي گرفت

تفاوت ظريف ميان نگهداشتن يک دست و زنجير کردن يک روح را

اينکه عشق تکيه کردن نيست

و رفاقت، اطمينان خاطر

و ياد مي‌گيري که بوسه‌ها قرارداد نيستند

و هديه‌ها، معني عهد و پيمان نمي‌دهند.

 

کم کم ياد مي گيري

که حتي نور خورشيد هم مي‌سوزاند اگر زياد آفتاب بگيري

بايد باغ ِ خودت را پرورش دهي به جاي اينکه منتظر کسي باشي تا برايت گل بياورد.

ياد ميگيري که ميتواني تحمل کني

که محکم باشي پاي هر خداحافظي

ياد مي‌گيري که خيلي مي‌ارزي.

خورخه لوئیس بورخس